
داود یاراحمدی: کارشناس اقتصاد فرهنگ و هنر
هنر ایران، از نگارگری و خوشنویسی تا نقاشی معاصر و هنر مفهومی، تاریخای درخشان و ظرفیتی خیرهکننده برای گفتوگو با جهان امروز را در خود جای داده است. اما در پس این غنای فرهنگی و خلاقیت هنری، یک پارادوکس بزرگ و حلنشده وجود دارد: اقتصاد هنر ایران، با وجود پتانسیل عظیم، نتوانسته است به بستری پایدار، شفاف و پیشرو برای هنرمندان و فعالان این عرصه تبدیل شود. این تناقض، پرسشی اساسی را به ذهن متبادر میسازد: چرا زنجیره ارزش هنر در ایران، از خلق اثر تا عرضه، مصرف و سرمایهگذاری، با گسستهای ساختاری مواجه است و هنرمند ایرانی علیرغم دستاوردهای هنری، در عرصه معیشت و جایگاه اقتصادی با چالشهای مکرر روبرو می شود؟
پاسخ به این پرسش را باید در تحلیل «حلقههای مفقوده»ای جستوجو کرد که اجازه نمیدهد هنر از حیطهای نخبهگرا و بیثبات به حوزهای نهادینه، مردمی و اقتصادی تبدیل شود. این حلقههای گمشده، همان نقاط اتصال ضروری میان خلاقیت هنری و نظام اقتصادی هستند که فقدان آنها، کل چرخه را با اختلال مواجه میسازد. از نبود شفافیت در قیمتگذاری و فقدان آمارهای دقیق که هرگونه برنامهریزی و سرمایهگذاری کلان را متزلزل میکند، تا غیبت آموزش عمومی و رسانه ملی در معرفی و تحلیل اقتصاد هنر که باعث میشود هنر جدی در حباب کوچکی محصور بماند و تقاضای آگاهانه در جامعه شکل نگیرد.
این نوشتار بر آن است تا با واکاوی این حلقههای مفقوده، منظری تحلیلی به موانع پیش روی اقتصاد هنر ایران ارائه دهد. تمرکز بر این شکافها – از نظام قیمتگذاری تا نقش رسانه و آموزش- نه تنها روشنگر مشکلات کنونی است، بلکه مسیر ممکن برای تکمیل این زنجیره و تبدیل هنر از یک فعالیت فرهنگی صرف به یک محرک اقتصادی پایدار را ترسیم میکند. عبور از این چالشها مستلزم خلق گفتوگویی سازنده بین تمامی اجزای این اکوسیستم ، از هنرمند و گالریدار و کیوریتور تا سیاستگذار، رسانه و جامعه است تا هنر ایران بتواند همزمان اصالت فرهنگی و توان اقتصادی خود را به نمایش بگذارد.
حلقه اول: نبود نظام شفاف قیمتگذاری و آمار
یکی از بنیادیترین مشکلات، فقدان یک نظام شفاف، مستند و کارشناسیشده برای قیمتگذاری آثار هنری است. یعنی بازار هنر ایران در نخستین حلقه زنجیر ارزش خود با معضلی ساختاری مواجه است: فقدان یک مکانیسم شفاف، مستند و کارشناسیشده برای ارزش گذاری و قیمتگذاری آثار است. این نبود شفافیت، فعالیت تمامی بازیگران اصلی از جمله گالریداران، کیوریتورها و دلالان هنری را تحت تأثیر قرار داده و برنامهریزی برای توسعه اقتصادی این حوزه را ناممکن میسازد.
این مهم باعث می شود که قیمتگذاری در این فضا ، کمتر بر پایه ارزیابی کیفی، ارزش زیباشناختی، سابقه هنرمند یا جایگاه اثر در تاریخ هنر صورت گیرد و بیشتر تابعی از روابط شخصی، جریانهای زودگذر تبلیغاتی و ملاحظات غیرتخصصی است. این آشفتگی برای هنرمندان که قصد برنامهسازی بلندمدت برای هنر خود دارند، برای کیوریتوری که میخواهد ارزش هنری اثر را به مخاطب معرفی کند و حتی برای دلالی که قصد سرمایهگذاری مطمئنی را برای خریداران خود ورق بزنند ، ایجاد اختلال میکند. همزمان، نبود آمار دقیق، علمی و قابل استناد از حجم مبادلات، روندهای بازار، الگوی تقاضا و وضعیت معیشت هنرمندان، نوعی کوری اطلاعاتی به وجود آورده است. در این میان هنرمند نمیداند دقیقاً در چه بازاری فعالیت میکند تا سیاستگذار لازم را برای خلق اثرش تدوین کند.. این ابهام، هرگونه تلاش برای توسعه پایدار اقتصاد هنر را در مرحله نخست و پیش از هر اقدام دیگری، با چالشی بنیادین مواجه میسازد.
حلقه دوم: نهادهای واسط؛ ضعف حرفهای و اثرات محدودکننده
در زنجیره اقتصاد هنر، گالریداران و نهادهای واسط نقشی محوری و دوگانه ایفا میکنند: آنها هم موتور محرک بازار فروش و توزیع هستند و هم در مقام کیوریتور و کشفکننده استعدادها، جریانساز فرهنگی محسوب میشوند. با این حال، این حلقه در ایران گاهی با ضعفهای ساختاری عمیقی روبرو می شود که کارکرد آن را ناقص و گاه حتی مخدوش می سازد.
از یک سو، علیرغم رشد کمّی و کیفی فروش برخی ها گالریها ، بسیاری فاقد استانداردهای حرفهای جهانی هستند. نقش آنها غالباً به ارائه فضای فیزیکی برای نمایش محدود شده و از مأموریتهای اصلیتر خود مانند ساختن پرتفولیویی بلندمدت برای هنرمند، بازاریابی هدفمند، آموزش و جذب مجموعهداران جدید و ایجاد شبکههای اعتماد فراتر از حلقههای محدود، بازماندهاند. در برخی این فضاها ، موفقیت هنرمند بیش از آنکه بر شایستگی و نوآوری استوار باشد، به عوامل تصادفی، روابط شخصی و جذابیتهای زودگذر وابسته است.
از سوی دیگر، همین نهادهای واسط، با وجود اهمیت اقتصادیشان، خود به عاملی برای ایجاد محدودیت در تنوع بیان هنری بدل شدهاند. سلیقه، رویکرد زیباییشناختی و حتی ملاحظات تجاری شخص گالریدار یا کیوریتور، در بسیاری موارد به معیار اصلی پذیرش اثر تبدیل میشود. این امر نه تنها میتواند به یکسانسازی و تولید آثار همشکل منجر شود، بلکه ممکن است صداهای مستقل، تجربهگرا و خارج از این چارچوبهای تعریفشده را به حاشیه براند. به عبارت دیگر، تمرکز قدرت در دست واسطهها میتواند به جای غنای جریانهای هنری، به ایجاد «تکصدایی» نسبی در بخشی از بازار بینجامد.
علاوه بر این، برخی از این بازیگران میتوانند در معرض تأثیرگذاری یا حتی دستخوش لابیها و فشارهای پشت پرده، از جمله ملاحظات سیاسی و غیرهنری قرار گیرند. این امر اعتماد عمومی و انگیزه سرمایهگذاری حرفهای در این بخش را بیش از پیش خدشهدار میسازد.
حلقه سوم: غیبت رسانه ملی و آموزش عمومی
صدا و سیما، با جایگاه بیبدیلش به عنوان فراگیرترین و تأثیرگذارترین رسانه کشور، تقریباً در حوزه معرفی نقش هنر به عنوان یک سرمایه ماندگار در سبد مالی خانوادها و یک سرمایه رو به رشد، یک غایب بزرگ است. تولید حجم ناچیز برنامههای تخصصی اقتصاد هنر در طول هفته در زمینه های مختلف(چاپ و نشر ، معماری فیلم و سینما، نمایش ، موسیقی، تجسمی، صنایع دستی، گردشگری و…) ، نبود مستندسازان آشنا با این حوزه و عدم ایجاد گفتوگوی عمومی با تولید کنندگان محصولات فرهنگی و هنری، در این زمینه، باعث شده بخش اقتصادی هنر، در حباب نخبگانی باقی بماند و جامعه با زبان و ارزش اقتصادی هنر معاصر آشنا نشود.
از یک سو نبود تقاضای آگاهانه و پایدار برای هنر داخلی همچنین نبود ارتقای سواد اقتصادی مردم درنقشآفرینی رونق بازار هنر، از سوی دیگر، نبود همراهی و بازتاب رسانهای ملی در راستای موارد یاد شده ، نتوانسته به بدنه گسترده فعالان هنری، مجموعهداران، سرمایهگذاران و حتی سیاستگذاران نفوذ کند. صدا و سیما می تواند از ظرفیتهای آموزشی و تبلیغی خود به عنوان پلی بین آموزش تخصصی و نیاز عمومی برای ایجاد زنجیره ارزش اقتصادی هنر در فضای جامعه فضای دیگری را رقم بزند.
بنابراین، تحول در نقش رسانه ملی از حاشیه به متن اقتصاد هنر، نه تنها یک ضرورت فرهنگی، که اقدامی راهبردی برای فعالسازی ظرفیتهای اقتصادی این حوزه است.
حلقه چهارم: دوراهی مداخله دولت
بررسی نقش دولت در اقتصاد هنر ایران، فراتر از تحلیل یک نهاد حاکمیتی، مستلزم واکاوی شبکههای پیچیده قدرت، روابط شخصی و لابیهای پشتپردهای است که سیاست را به بازار هنر گره زدهاند. این مداخله نه تنها یک «دوراهی» نظری، بلکه یک میدان عمل شبهانحصاری است که در آن، تصمیمات ظاهراً حمایتی، اغلب به ابزاری برای تحکیم شبکههای رانتجوی اقتصادی-فرهنگی و کنترل گفتمان هنری تبدیل میشود. این تحلیل به لایههای پنهان این مداخله، با تمرکز بر ارتباطات برخی سیاسیون و لابی هایی آنها تأثیر به سزایی بر خرید و فروش آثار هنری دارد.
از سوی دیگر، در شرایطی که اقتصاد طبقه متوسط – ستون فقرات خریداران هنر – تحت فشار است و بخش خصوصی که هنوز به بلوغ کامل در اقتصاد فرهنگ و هنر کشور نرسیده است، ممکن است حمایتهای دولتی از برخی هنرمندان خاص، که غالباً پراکنده، سلیقهای و فاقد استراتژی روشن است، می تواند شکاف عظیم در روند شکل گیری سازو کار اقتصاد هنر کشور را ورق بزند.
رهایی از این وضعیت، نیازمند یک برنامه ریزی شفاف در سرمایهگذاری هنری است. موسسات و مراکز خصولتی یا نهاد های عمومی غیردولتی و… یا باید نقش واقعی یک حامی بیطرف و تسهیلگر رقابت عادلانه را بپذیرد، یا کاملاً از عرصه اقتصاد هنر کنار برود.
حلقه پنجم: گسست از بازارهای جهانی
هنر ایران، با آن پیشینه و انرژی خلاقه هنرمندان معاصرش، ظرفیت آن را دارد که در بازار پرحجم هنر جهان جایگاهی شایسته داشته باشد. اما حضور ما در بینالها، اکسپوها، حراجیهای معتبر بینالمللی و شبکهگالریهای جهانی، بسیار محدود و تصادفی را برپایه لابی های خاص گالری دارها و دلالان هنری با حراجی است. این گسست، نه تنها باعث از دست رفتن فرصتهای اقتصادی میشود، بلکه هنر ایران را از گفتوگوی جهانی و ارتقای کیفی نیز محروم میکند.
ایجاد این پیوند نیازمند عزمی ملی، دیپلماسی فرهنگی هوشمند و حمایت از نهادهایی است که میتوانند پل ارتباطی باشند.
این گسست عمیق از صحنهی جهانی، ممکن است که پیامدهای ویرانگری برای اقتصاد هنر کشور به همراه داشته باشد: نخست، از دست رفتن فرصتهای گردش مالی چندصد میلیارد دلاری کلان بازار هنر جهانی . دوم و مهمتر، محروم ماندن از گفتوگوی هنری جهانی ، مواجههی مستقیم با نقد بینالمللی، رقابت با آثار برجسته، آشنایی با تکنیکها و مفاهیم روز، و تعامل با کیوریتورها و نظریهپردازان جهانی است که به هنر عمق و جهش میبخشد.
در پایان باید اضافه کرد که اقتصاد هنر تنها بحث پول درآوردن از هنر نیست؛ بحث ایجاد زیستبومی پایدار است که در آن هنرمند در یک آرامش تمام به خلق اثر بپردازد. اثرش دیده و ارزشگذاری منصفانه شود، جامعه از مواهب آن بهره ببرد و بتوانند در گفتوگوی جهانی حاضر شود. تا زمانی که این حلقهها وصل نشوند، هنر ایران در حال دویدن بر روی تردمیل است: با حرکتی پرهیاهو اما بدون پیشروی واقعی. زمان آن فرا رسیده است که به جای شوسازی های مقطعی، بنیانهای یک «اقتصاد هنر» را بجای «اقتصاد هنر سیاسی» بر پایه شفافیت، حرفهایگرایی و اتصال به جهان بنا نهیم.



